شطحيات عموقاسم




2
:: کودک و خدا (قسمت اول) ::

کودکی که آماده‌ی تولد بود پيش خدا رفت و از او پرسيد: "می‌گويند فردا شما مرا به زمين می‌فرستيد؛ اما من به اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان تعداد بسياری از فرشتگان، من يکی را برای تو در نظر گرفته‌ام که از تو نگهداری خواهد کرد."
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود يا نه: "اما اينجا بهشت است، من هيچ کاری جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها برای شادی من کافی هستند." خداوند لبخند زد: "فرشته‌ی تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهدزد. تو عشق را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود." کودک ادامه داد: "من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گويند وقتی زبان آنها را بلد نيستم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته‌ی تو زيباترين و شيرين‌ترين واژه‌هايی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."
کودک با ناراحتی گفت: "وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟"
اما خدا برای اين سؤال هم پاسخی داشت ...

H   O   M   E

پنجره عمو